تبليغاتX
دانشجویی از دانشگاه پيام نور مركز اوز




























دانشجویی از دانشگاه پيام نور مركز اوز

اخبار دانشگاه پيام نور مركز اوز

 تفریح با ناظمین زحمتکش مدرسه

ـ اظهار محبت و دوستی به بعضی از عابرین محترمی که شانس عبور از زیر پنجره کلاس ما رو داشتند

خوب بعد از این همه ماجرا آدم باید یک فکری هم واسه شب امتحانش بکنه دیگه... نه؟


اما بعضی وقتها هر چقدر هم که زرنگ باشی تمهیداتت با شکست روبرو میشند و باید به فکر چاره افتاد... ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است...

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

لر با غیرت که میگن پس راسته

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

سلام-

موندم توی این کله موجود دو پا چه چیزهایی که نمیگذره.آخه این بچه بدبخت اگه میدونست قراره اینجور بلایی سرش بیارن مثل بچه آدم خودش میرفت دستشویی. ولی خداییش خیلی باحاله

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

ای پیام نوری ها من به شما وصیت می کنم که خود را از این دانشگاه به هر نحو ممکن برهانید که عکس زیر گویای زندگی کوتاهمان هست-پس بدو که دیرت شد

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

طنز تلخ
از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه آن جالب بود
سؤال از این قرار بود:
نظر خودتان را راجع به کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟

و جالب اینکه کسی جوابی نداد
چون
در آفریقا کسی نمی‌دانست ‘غذا’ یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی‌دانست ‘نظر’ یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی‌دانست ‘صادقانه’ یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی‌دانست ‘کمبود’ یعنی چه؟
و در آمریکا کسی نمی‌دانست ‘سایر کشورها’ یعنی چه؟

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

 

توی این روزهای بارانی اخیر منتظر تاکسی موندن واقعا خیلی سخته مخصوصا وقتی راننده ها هم بی انصافی به خرج داده و از جابجایی مسافر به صورت عادی خودداری کنند. این اتفاق برای ما رخ داد و راننده خط بی توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد میزد : " دربـــــــــــــــــست " .

نگاه معنی دار و اعتراض های گاه و بی گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو، به خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه 6000 تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری 1500 تومن میافتاد درحالی که کرایه خط فقط 550 تومن بود. به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن و به اصطلاح همون جلسه که پیش تر شرح دادم شروع شد.

 

کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس شدن زیر بارون دل خوشی نداشت. وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفتگوی دو طرفه دنبال کنیم :

 

راننده تاکسی : برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی میخواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده خدا الان خورده به مشکل دارند ماشینش رو مصادره میکنند. یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس میکنند کسی هم خبردار نمیشه اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر میدوونند !

 

مسافر : نوش جونش !

 

راننده : (نگاه متعجب) نوش جون کی ؟

 

مسافر : نوش جون کسی که 3000 میلیارد تومن خورده

 

راننده : (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر) نکنه اون بابا فامیل شما بوده ؟

 

مسافر : نه ! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم . مثل شما ... مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده ؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده ؟

 

راننده : نه آقا جان اونا از ما بهترون اند. من برای یک جفت لاستیک باید 3 روز برم تعاونی اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو میخوره یه آبم روش !

 

مسافر : خب آقا جان راضی نیست نخر! لاستیک نخر ...

 

راننده : (با صدای بلند) چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟

 

مسافر : وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی وقتی میبینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست میکنی ...

 

راننده پرید وسط حرف طرف که : آقا راضی نبودی سوار نمیشدی !

 

مسافر (با خونسردی) : میبینی ؟ من الان دقیقا حال تو رو دارم وقتی داشتی لاستیک ماشین میخردی. مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و 3 برابر کرایه رو داریم میدیم راضی هستیم ؟ ما هم مجبوریم سوار شیم ! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده میکنی از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری ؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.

 

راننده آچمز شده بود و سرش تو فرمون بود ...

 

مسافر که حالا کاملا دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد : دزدی دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ولی خداوکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده ؟ منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه میفهمند. برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه

 

راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت : چی بگم والا !

 

من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده میشدم و طبیعتا طبق قرار اجباری با راننده باید 1500 تومن کرایه میدادم. وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس 2000 تومنی به راننده دادم. راننده گفت 50 تومنی دارید ؟ با تعجب گفتم بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه 50 تومنی به راننده دادم . راننده هم یک اسکناس 1000 تومنی و یک اسکناس 500 تومنی بهم برگردوند و گفت : به سلامت !

 

همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه آلود حرکت میکرد رو دنبال میکردم چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ... آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر میکردم یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم ...

نویسنده : فواد عطار علیایی

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

سلام

سال ۸۵ که رشته ادبیات و زبان فارسی می خوندم یک شب شعری برگزار شد که قبلش تو انجمن ادبیات کارگاه آموزشی برگزار کردند.شاعری که دعوت شده بود شروع کرد به خوندن شعری و داستانی از شعر:

هوا ابری و ابرا پاره پاره

نسا را می برن با شمع و لاله

نسایی جان قدم آهسته بردار

که شاید بخت باز آید دوباره

از همون سال تا امروز توی اینترنت این شعر رو جست وجو می کردم و دنبال داستانش بودم.اما اثری ازش نبود.تا امروز که کل داستان رو توی سایت روزنامه عصر مردم که مال استان فارس هست رو پیدا کردم:

ضمنا پی نوشت ها هم مهم هستند برای بهتر درک کردن

قصه سِیفو و نِسو روایت «استهبان»

جل جلاله/ قصه نان و پیاز و پسه/ احمدیا نشسه/ تا شب نروی روز به جایی نرسی/ تا غم نخوری به غمگساری نرسی/ تا سر ندهی زیر ارنگ/ آیا به سر زلف نگاری برسی یا نرسی. عجب رسمی است رسم آدمیزاد/ غریب افتادگان را کی کند یاد؟/ غریب افتادگان را مرده خوانند/ پیام مرده را کی می­برد باد؟

در زمان­های نه چندان قدیم در میان مردمان شهر ما، دختر عمو و پسر عمویی بودند که از کودکی نافشان را برای یکدیگر بریده بودند و باور داشتند که عقد دختر عمو  و پسرعمو در آسمان­ها بسته شده است.1
نام دختر نسا بتول و نام پسر سیف­اله بود و همه مردم آنها را نِسو NESU و سِیفو SEYFU صدا می­زدند. این دو سخت همدیگر را دوست می­داشتند و خاطر هم را می­خواستند و گاهگاهی یواشکی برای هم نامه می­نوشتند:
نویسم نامه­ای از برگ گندم
برای سرور گردن بلندم
بگو دلبر سلامت می­رسونه
جفای خود خورم یا حرف مردم
سِیفو هم در جواب می­نوشت:
نوشتم نامه­ای از دونه جُو
من از عشق نسائی می­کنم تُو
سلام من به مش تاجی رسونین
به پهلوی چپش من می­کنم خُو2
 
آنها مشتاقانه منتظر بودند که روزی کنار هم سر سفره عقد بنشینند. تا اینکه روزی رفت و روزی آمد، خانواده سیفو برای خواستگاری به خانه «نسو» رفتند.
نمی­دانم چرا علم مخالفت برداشته شد. تا این خبر به لیلی و مجنون قصه ما رسید ناراحت شده می­خواستند از غصه دق کنند اما یک مرتبه اوضاع برگشت و دو خانواده راضی به این وصلت شدند.
به قول قدیمی­ها شاید پای دعا در کار بود که زبان بدگوها را بست و آقامیر که به او آمیر می­گفتند آنها را برای هم عقد کرد و همه خوشحال بودند. ولی از خوشحالی و شادمانی هیچ کس به پای «سیفو» و «نسو» نمی­رسید.
زنان قوم و خویش و در و همسایه کل می­کشیدند. دایره می­زدند و می­خواندند:
امروز همه­ی کارا تمومه
بعله­ی «بله» نسا تو آسمونه
امروز روز خوش، خوشون ماس
چارقدش سفید، چشاش سیاس3
در شهر ما رسم بود که عروس و داماد تا روز روواکُنوRUVAKNU) 4) اجازه دیدن یکدیگر را نداشتند و تنها گاهی برای هم نامه می­نوشتند:
ای نامه که می­روی به سویش
از جانب من ببوس رویش
پسر  عمو گل راجونه من
بکن کفش و بیا در خونه من
بکن کفش و بیا در روی قالی
بده دستمال دستت یادگاری
بده دستمال دستت تا بشورم
به آب زمزم و صابون لاری
و هرگاه «سیفو» از«نسو» اجازه دیداری می­خواست «نسو» در پاسخ می­نوشت:
قبای چیت نازداریت به بر کن
سر کوچه نومزادت گذر کن
اگر خواهی که نومزادت ببینی
سر کوچه نشین آبی طلب کن

دردسرتون نمی­دهم دوره خوشی آنها خیلی زود تموم شد و به ناگهان بین دو طایفه اختلاف افتاد. شروع کردند به جر و دعوا کردن. یک طرف گفت: ما که دختر شما را نمی­خواستیم!
طرف دیگر گفت: کی می­خواست به شما دختر بده!
دعوا و جر و منجر آن چنان بالا گرفت که روزی مش تاجی «مشهدی تاجی» پدر نسو که حرفهای لک و پک (LOK-o-POK)
زیادی از این طرف و آن طرف می­شنید زد زیر عقد نامه و گفت: اصلاً صیغه عقدی که در کار نبوده! آن گاه نزد «آمیر» رفت که صیغه را پس بخوان!
با همه این حرف­ها از عشق و دلدادگی «سیفو» و «نسو» چیزی کم نشده بود و آنها همچنان دورادور به هم عشق می­ورزیدند.
«نسو» برای «سیفو» می­نوشت:
بیا سیفو سیه شد روزگارت
نسو دیگه نمی­شینه کنارت
سیفو هم نامه­ای با اشک چشم می­نوشت:
سلام من به مش تاجی رسونین
که آخر دشمنی کردند به کارت
در عین حال «سیفو» دست بردار نبود و مرتب پیغام می­داد:
سردست ولم چیت ملوله
خدا دونه که نومزادم خجوله
سلام من به مش تاجی رسونین
همون عقدی که «آمیر» کرد قبوله
اما چه کسی جرأت می­کرد که سلام «سیفو» را به مش تاجی برساند و بگوید که او چه گفته است. ماه­ها در غم فراق سپری شد و خورد و خوراک هر دو اشک و آه بود. لیلی قصه ما نمرد اما اتفاقی برایش افتاد که از مرگ بدتر و سخت تر بود.
«نسو» با اصرار پدر و مادر به عقد دیگری در آمد و به آن کسی که یک عمر آرزوی وصالش را در سر می­پروراند نرسید. «نسو» به پدر و مادر خود نفرین می­کرد و امیدوار بود که سرانجام روزی به «سیفو» برسد.
بیا مادر که دادی دخترت را
الهی خاک عالم بر سرت را
سرپل صراط و روز محشر
بگیره آه دختر دامنت را
و هرگاه چشمش به پدرش می­افتاد می­گریست و می­خواند:
بیا بابا ببینم تو چنونی
بدادی من به یک زغال سوزونی
مرا دادی به مردی پست و ولگرد
غذای صبح و شومم خون جگر
«نسو» علاوه بر پدر و مادر خودش پدر و مادر «سیفو» را هم نفرین می­کرد:
ننه «سیفو» زوال از جون بگیری
بشی شل و بشی کور و بمیری
بشی شل و نشینی پای دیوار
تمام ظلم­ها با خود کنی یار
ولی لیلی و مجنون قصه ما گویی فراموش شده بودند و کسی بدانها توجهی نداشت و زبان حال «سیفو» این چنین بود:
نسائی چارقد تیره به سر کن
شبی که ت می­برن ما را خبر کن
به حق گمبد سبز محمد(ص)
بمیره «سیفو» و خاکش به سر کن5
سرانجام شب عروسی «نسو» فرا می­رسد و «سیفو» که کاری از دستش برنمی­آید به پشت بام رفته و به ستاره­ها چشم می­دوزد. به پدر و مادرش نفرین می­فرستد و این چنین می­گوید:
شب مهتاب و دلبر پاره، پاره
نسا جان می­برن با شمع و لاله
قدم هُمپار6 بردار یار مهدی
که شاید چرخ برگرده دوباره7

پی نوشت:
1 -در گذشته و هنوز هم در بعضی از شهرها و روستاها و عشایر رسم بود چون نوزاد دختری به دنیا می­آمد نافش را برای پسر بزرگتر از خودش می­بریدند و می­گفتند ناف دختر فلانی را برای پسر فلانی بریده­اند و بدین ترتیب با هم نامزد می­شدند تا چون بزرگ شوند با هم ازدواج کنند.
رسم بود که مادر کودک پسر همزمان هدیه­ای همراه با یک قوطی شیرینی برای نوزاد دختر می­برد.
2 -تُو (TO) = تب- چیش- چشم، خُو (XO)= خواب
3 -ماس- ما است، چشاش= چشم­هایش، سیاس= سیاه است.
4 -روواکنو (RUVAKONU)= روی بازکنان، در طی مراسمی با حضور زن­های دو خانواده داماد هدیه­ای می­گرفت و برای عروس می­برد و برای اولین بار عروس چهره­اش را به داماد نشان می­داد.
5 -ک ت (KAT)= که تو را
6 -هموار-آهسته
7 -این ترانه از مهدی ترانه سرای جنوبی است. مهدی اهل بنارویه لارستان است و پایان زندگیش شباهت به پایان این قصه دارد. این ترانه روایت­های دیگری هم دارد.
شب مهتاب و ابر پاره، پاره
نسا را می­برند با شمع و لاله
نساجونی قدم آهسته بردار
که شاید چرخ برگرده دوباره
بعضی از ترانه­هایی که در این قصه خواندید اشکال قافیه
دارد.
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

نمیدونم این مطالب چه ربطی به این وبلاگ داره.ولی هر چی هست به درد بخوره

 

نکاتی هر چند طنز گونه اما مفید جهت سفت کردن جای پا برای زندگی رویایی:کسانی به شما خواهندگفت در دوره شیرین نامزدی از صبح تا شب بروید پارک و سینما و بازار و کافی شاپ و یک گل دست تان بگیرید و حرف هایی را که توی فیلم ها یاد گرفته اید به هم بگویید. این آدم ها یا شاعرند یا خلبان یا بچه شیر و یقیناً تا به حال روی زمین سفت و آسفالت کار نکرده اند….

. . .

. . .

 

دوران نامزدی

برادر من، خواهر من، اصلاً این جوری نیست: صرفاً یک تشابه لغوی باعث این اشتباه شده. نامزد بازی که میگن این نیست ، دوره نامزدی را برای این گذاشته اند که شما وقت کافی برای سایاندن پاشنه کفش های آهنی جهت تکمیل جهیزیه، تهیه مسکن، استحکام جایگاه شغلی، تامین مخارج عروسی، خرید های لازمه، انتخاب تالار و تهیه لیست مهمان ها داشته باشید و لاغیر. پس وقت تان را الکی تلف نکنید. این دوره بهترین زمان برای تمرین آینده است. می توانید تمام برنامه های رویایی را که حتی ممکن است بعداً تصمیم تان درباره اش عوض شود، با هم در میان بگذارید؛ مثلاً این که قرار است در یک دشت پر از گل، روی بالش ابر دراز بکشید و مثل قناری ها چه چه بزنید و خانه ای بسازید، در و دیوارش همه نور.

خیلی کار دارید

پسرها اگر تا به حال انگشتر نداشته اند باید تمرین کنند، چون باید حلقه را تا آخر عمر تحمل بفرمایند؛ باید کار کردن زیاد را یاد بگیرند چون بار زندگی به طرز ناجوانمردانه ای سنگین است؛ باید عادت کنند بدون اما و اگر، هر شب آشغال را دم در ببرند دختر خانم ها هم بالاخره باید کمی آشپزی و خانه داری در حد پختن نیمرو، پاک کردن سفره راضی کردن شوهر برای صرف غذا در رستوران، لباس شستن و اتو زدن بیاموزند.

به پدر و مادر همسرتان زیاد سر بزنید فکر نکنید با یک «مامان» و «بابا» گفتن ساده، کار حل است این کلمات در امتحان سطح بندی حتی در سطح مقدماتی هم قرار نمی گیرند. «مامان جون» و «بابا جون» کمی بهتراست.

ارزان باشید

کسانی به شما خواهند گفت که پول اصلاً مهم نیست و مهم، تفاهم و عشق و صفا و این جور مسائلی است که کی دیده و کی داده و کی گرفته لازم نیست این افراد را تا جایی که جا دارد بزنید، اما گول شان را هم نخورید. این افراد از سه حالت خارج نیستند: یا از اقوام و آشنایان و کارفرمایان هستند و می ترسند ازشان پول بخواهید؛ یا مریضی خاصی دارند و کتاب های ادبیات و حکمت و داستان های پریان زیاد می خوانند؛ یا این که اصلاً توی باغ تشریف ندارند، گرم اند و هنوز حالی شان نیست. تفاهم و عشق و صفا چیز خوبی است، اما خدا وکیلی خیلی هم خرج بر می دارد.

کم خرج کنید ولی خوب معمولاً یک شاخه گل لاله از یک دسته گل گلایل ارزان تر و خوشحال کننده تر است. گفتن این که «شما خودتان از همه گل ها بهتر هستید، رویم نشد برای تان گل بخرم» خیلی ساده تر هم هست، اگر چه نامزدی است.

پول جمع کنید

تا خود شب عروسی، هر دو مواظب باشید که پول تو جیبی تان قطع نشود. پدر محترم را نسبت به سهمی از مخارج عروسی که قرار است بپردازند آگاه فرمایید. این را البته بیشتر به آقا پسرها باید گفت، ولی اگر دانشجوید، نهار و شام تان را توی سلف بخورید. از دور و بری ها هر چه می توانید پول بکنید می توانید در منزل یا سر کار یک «صندوق کمک های مردمی برای ازدواج اینجانب» تعبیه نمایید. منزل پدری و پدربزرگ را تجدید دکوراسیون نموده. هر چیز غیر لازم قابل فروشی می بینید بفروشید و از قالیچه زیر پای پدربزرگ و چرخ خیاطی کهنه ننه هم نگذرید که ظریفان گفته اند:

این، نقدینگی خالص زوج در بدو ازدواج است که میزان خوشبختی شان را رقم می زند

پاچه خواری کنید

پاچه خواری اصولاً در امر مقدس ازدواج، کار مردانه ای است. کسانی به شما خواهند گفت در رابطه با فامیل همسرتان سعی کنید خودتان باشید؛ نیازی به تظاهر و دورویی نیست و حق مسلم شماست که از ته دل دوست شان نداشته باشید افرادی که این حرف ها را می زنند خیر شما را نمی خواهند این افراد اصلاً چه می فهمند؟ ولی لااقل در مرحله فعلی در شرایطی نیستید که بخواهید ماهیت واقعی تان را نشان بدهید و دعوای قدیمی عروس- مادرشوهر یا داما- مادرزن را یکسره کنید برای این کار وقت زیاد است و تازه اگر اندکی مثلاً شش ماه صبر کنید، آن وقت خوراک لازم برای یک دعوای جانانه را هم در اختیار خواهید داشت.

سعی کنید با اولین (و آخرین) هدایایی که برای خانواده محترم همسر می خرید، دلشان را تا اطلاع ثانوی به دست آورید. هیچ هدیه ای جای کریستال و طلا (البته حتماً همراه گل) برای مادر و جوراب و زیر پوش و پیچ گوشتی و فوق فوقش کیف پول (حتماً بدون گل) برای پدر همسرتان را نمی گیرد از خریدن خوراکی مثل بستنی، میوه های نوبرانه و شیرینی غفلت نکنید؛ همه آدم ها از ناحیه شکم آسیب پذیر هستند؛ مخصوصاً اگر قبلاً فهمیده باشید که چه هله هوله هایی دوست دارند برادران و خواهران همسرتان به خصوص اگر کم سن و سال تر باشند، بهترین و امن ترین محل برای سرمایه گذاری بلند مدت در این راستا هستند.

از دایی جان، عموجان، خاله جان و دایی زاده جان همسرتان که به ترتیب فاضل ترین، مهربان ترین، شیرین ترین و گرم و دوست داشتنی ترین موجوداتی هستند که حتی نمی توانسته اید خوابش را دیده باشید، مدام تعریف کنید

به پدر و مادر همسرتان زیاد سر بزنید فکر نکنید با یک «مامان» و «بابا» گفتن ساده، کار حل است این کلمات در امتحان سطح بندی حتی در سطح مقدماتی هم قرار نمی گیرند. «مامان جون» و «بابا جون» کمی بهتراست. دست و صورت شان را زیاد ماچ کنید ازشان هی الکی تشکر کنید به مصائبی که حین بارداری و زایمان و دوره پوشک همسرتان کشیده اند، به دقت گوش کنید و حتی گاهی سری تکان بدهید الکی بهشان تلقین کنید مریضند و بعد برایشان وقت دکتر بگیرید. میز شام را بچینید و جمع کنید و ظرف ها را هم بشویید آن تنها غذا یا دسر یا سالادی را که بلدید، برایشان درست کنید و هزار تا پاچه خواری دیگر که ندای قلبتان خودش به شما یاد خواهد داد. از دایی جان، عموجان، خاله جان و دایی زاده جان همسرتان که به ترتیب فاضل ترین، مهربان ترین، شیرین ترین و گرم و دوست داشتنی ترین موجوداتی هستند که حتی نمی توانسته اید خوابش را دیده باشید، مدام تعریف کنید.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

حسنی نگو جوون بگو علاف و چش چرون بگو

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه

نه سیما جون ،نه رعنا جون نه نازی و پریسا جون

هیچ کس باهاش رفیق نبود

تنها توی کافی شاپ نگاه می کرد به بشقاب !

باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟

نه نمی رم نه نمی رم

به دخترا دل می بازی ؟! نه نمی دم نه نمی دم

گل پری جون با زانتیا ویبره می رفت تو کوچه ها

گلیه چرا ویبره میری ؟

دارم میرم به سلمونی که شب برم به مهمونی

گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین

یه کمی به من سواری می دی ؟! نه که نمی دم چرا نمی دی ؟

واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم اما تو چی ؟

نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه

در واشد و پریچه با ناز اومد توو کوچه

پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟

مامان پری ،از اون بالا نگاه می کرد توو کوچه را

داد زد وگفت : اوی ! بی حیا برو خونه تون تورا بخدا

دختر ریزه میزه حسابی فرز وتیزه اما تو چی ؟

نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

نازی اومد از استخر تو پوپکی یا نازی ؟

من نازی جوانم میای بریم کافی شاپ؟ نه جانم. چرا نمی ای ؟

واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،

دنبال یک شوهر خوب اما تو چی ؟

نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

حسنی یهو مثه جت رسید به یک کافی نت

آن شد و رفت تو چت رووم گپید با صدتا خانووم!

هیشکی نگفت کی هستی ؟ چی کاره ای چی هستی ؟

تو دنیای مجازی علافی کرد وبازی

خوشحال وشادمونه رفت ورسید به خونه

باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟

اره می خوام اره میخوام

حسنی اومد موهاشو یه خورده

ابروهاشو درست وراست وریس کرد

رفت و توو کوچه فیس کرد

یه زن گرفت وشاد شد زی زی شد و دوماد شد

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط اسماعیلی|


آخرين مطالب
» دخترها در مدارس چیکار میکنند ؟!!
» 24 ساعت از زندگی دانشجویی
» لر با غیرت که میگن پس راسته
» آخر تکنولوژی ...
» آهای پیام نوری ها
» تلخ برای جوانان-طنز برای ...
» آخره ولک
» طنز تلخ
» دزن اصلی کیه ؟
» عکس متحرک

Design By : Pichak